من هم از درگذشت شکیبایی متاسفم.بسیار متاسف.مراد بیگ کودکی ما ،هامون نوجوانی ما ،صدای خشداری که سهراب برایمان می خواند وقتی تازه جوان بودیم و اکبر "چه کسی امیر را کشت؟" پارسال ما....رفت!
باز ماماندیم و شهر بی تپش
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سارا
|
هشدار:این چیزی که مینویسم گزاره ایست رها شده در وبلاگ .منظورم این است که نه تحقیقی در این مورد کرده ام ،نه آماری در دست دارم و نه میتوانم ادعایم را اثبات کنم.
تجربه برخورد با آدمهایی که متعلق به خاستگاههای متفاوت فرهنگی ،اجتماعی ،اقتصادی و ... بوده اند به من نشان داده است که مردان بیرون آمده از خانواده هایی با اعتقادات و سختگیری های جدی مذهبی نسبت به دیگر مردان در مقابل المانهای صرفا زنانه بسیار تاثیرپذیر ترند.به این معنی که خصوصیات زنانه ایی که از نظر سایر مردان معمولی هستند و در بیشتر مواقع نادیده گرفته میشوند برای مردان مذهبی جالب توجه یا حتی اغراق شده به نظر میرسند.چنین مردانی گاهی جلوه گری هایی از سایر زنان میبینند که در واقع اتفاق نیفتاده است ، برداشتهایی از رفتارهای عمومی زنان میکند که صحیح نیست و در پاسخ به رفتارهایی که تصور میکنند به خاطر شخص خودشان اتفاق افتاده عکس العملهایی نشان میدهند که هم خنده دار هستند ، هم تاسف برانگیز و هم ناراحت کننده.
الغرض افراط در تعصب مذهبی نه تنها سپری به دستشان نمیدهد تا از خودشان در مقابل آفتهایی اینچنین حفاظت کنند ظاهرا آنها را سپر انداخته و بی دفاع رها میکند.
و چنین میشود که حتی سینه پلاستیکی مانکن پشت ویترین هم برایشان تحریک کننده میشود!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط سارا
|
چند سال پیش کتابی خواندم به نام «فرشته شریر» نوشته »تیلور کالدول» و ترجمه «نوشین ریشهری» داستان پسربچه ایی با صورتی معصوم و سیرتی پلید که در واقع یک قاتل خونسرد بود!
امروز عصر داشتم در پارکینگ را باز میکردم که صدای میومیو ضعیفی شنیدم دنبال منبع صدا که گشتم بچه گربه کوچولو سیاهی دیدم که با چشمهای سرمه ایی رنگش به من خیره شده بود ،طبیعی است که دلم رفت....برایش شیر آوردم نوازشش کردم و کارتونی آوردم که در آن بخوابد چون بچه گربه سر حالی بودو چون معمولا گربه ها تا بچه شان مریض احوال و مردنی نباشد رهایش نمیکنند حدس میزدم که مادرش دنبالش بیاید بنابراین گذاشتم در حیاط بماند .....القصه دو ساعت بعد که برگشتم دیدم کارتون دم در افتاده و دو تا از بچه های ساکنین دارند چوب در کارتون فرو میکنند و وقتی من را دیدند هول شدند و گفتند:«مرده ....مرده».جویای احوال که شدم معلوم شد یکی از بچه ها که باید 13-14 سالی عمر از خدا گرفته باشد کاسه شیر را روی سر گربه خالی کرده و دیگری که 12-13 سالی سن دارد اول سعی کرده بچه گربه را متقاعد به ترک محل کند و وقتی بچه گربه به فرمایشاتش وقعی ننهاده او را به بیرون از ساختمان «شوت» کرده است. دو بچه ایی که داشتند ماوقع را برایم تعریف میکردند چند ماه پیش که سر ظهر به خانه آمدم داشتند دو قمری را که از شیشه شکسته پنجره وارد راه پله شده بودند و پنجره های باز را پیدا نمیکردند با تفنگ ساچمه ایی هدف قرار میدادند!
بچه گربه را خشک کردم و به خانه مامان و بابام بردم که تا وقتی حالش خوب بشود در حیاط آنها بماند.
هر کی گفته بچه ها معصومند کاملا اشتباه کرده . دلیل قضاوت من تنها این اتفاق نیست ، بارهابچه هایی را دیده ام که در حال فخر فروشی هستند ، با روشهای ناجوانمردانه حریفشان را از میدان به در میکنند ،با سیاستمداری چیزی را که حقیقت ندارد به بزرگترها میقبولانند و ....
میدانم که مهمترین دلیل بد رفتاری با حیوانات آموزش غلط از طرف والدینی است که همه حیوانات را بد ،کثیف ،مزاحم و لایق آزار معرفی میکنند....اما باور کنید بچه ها شرورند!
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سارا
|

پیاده روی خیلی خوبه .خصوصا اگر سر را آدم به محل کار یه پارک کوچولو هم باشه و اگر آدمای با ذوقی شب قبلش توی پارک سیگار کشیده باشن و اگه ته سیگاراشون رو توی یه چاله جمع کرده باشن.اینجاست که پیاده روی باعث غنای زبان و تولید مفاهیم جدید میشه !! تبریک میگم......... الان شما با «چاله سیگار » آشنا هستید!
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سارا
|
تلویزیون را که روشن میکنم(روشن کردن رسیور هم در روشن کردن تلویزیون مستتر ست!!) روی PMC است و اندی میخواند که:
صلح سفید و آبی / چتر قشنگ روشن
صدای تلویزیون را تا آخر بلند میکنم
یه روز میوفته سایش / رو آسمون میهن
چشمامو میبندم و سعی میکنم برای یه لحظه هم که شده این حرفا رو باور کنم.همین!!
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سارا
|
بدون شک نظام جمهوری اسلامی در سی سال عمر خود در برنامه ریزی و اجرای سیاستهای بلند مدت فرهنگی و اجتماعی بسیار موفق عمل کرده است.سیاستهایی در جهت پایه ریزی جامعه ایی تهی از اعتراض های سازمان یافته یا حتی سازمان نیافته که تنها به ناله های بی خاصیت و کشدار در جمعهای خانوادگی اکتفا میکند. جامعه ایی که هیچگونه بستگی فرهنگی بین مردم آن منجر به اعتراض به سیاستهای پدرسالارانه دولتی نمی شود.جامعه ایی که افرادش به قدری به تفاوتهایشان معتقدند که شباهت از دست دادن حقوق اولیه شان نیز نمیتواند آنها را متحد کند.جامعه ایی بدون حزب ، بدون صنف ، بدون تشکل غیر دولتی موثر ، بدون مجلسی مستقل که وکلایش حقیقتا وکیل مردم باشند در بازستاندن حقوقشان از دولتی که مثل غده ایی سرطانی رشد کرده است.جامعه ایی که حتی قهوه خانه ایی برایش باقی نمانده است که عادی ترین مردم آن به بهانه نوشیدن چای با هم گفتگویی کنند و اگر توافقی حاصل شد فردا درد دلشان را در گوش کسی که دستش به لبه دامان قدرت میرسد پچ پچ کنند.
بیست ویکی دو سال پیش از این بی برقی شبانه امری عادی به نظر میرسید چراکه داشتیم جنگی هشت ساله میکردیم که چهار سال از جنگ جهانی دوم طولانی تر بود و منابعی که باید صرف ایجاد زیر ساختهای اقتصادی میشد روانه جیب همان دولتهایی میکردیم که جمعه ها برایشان شعار «نه شرقی-نه غربی» سر میدادیم.اما امروز که از پایان آن جنگ کذایی بیست سال میگذرد چه توجیهی برای جیره بندی برق وجود دارد بجز بی کفایتی و خیانت ورزی دولتی که خود را عدالت محور معرفی میکند؟
به هر حال خواهد آمد روزی که چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است اگرچه آنروز نام این اعتراض «اغتشاش» خواهد بود و آرزوی ما تنها «امنیت» اگرچه که با اختناق همراه باشد .
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سارا
|
ظهر جمعه ایی بود و داروخانه خلوت.ازدر که وارد شد لبهای خشک و موهای نامرتبش اولین چیزهایی بودند که توجهم را جلب کردند.بی حال پرسید:«کلوناز دارین؟» و این اولین جمله گفتگوی نه چندان طولانی بود که با تکنسین داروخانه آغاز کرد و چون مثل بقیه آدمهای از این دست با خانواده بنزودیازپین ها «ندار» بود سراغ دیازپام و لورازپام را هم فقط با ذکر نیمی از نام آنها دیاز و لوراز گرفت و همان جواب تکراری «نداریم» را شنید.
به شکل خاصی توجهم را جلب کرد .از جایی که نشسته بودم سر و صورتش را می دیدم چشمهای عسلی ، موهای خرمایی روشن و اعضای صورتی بی نقص.بلند شدم و جلوتر رفتم قد بلند و هیکل نسبتا لاغر و ..............تازه متوجه دلیل بی حالیش شدم.از پایین به بالا که نگاه میکردی چند لکه درشت و نامنظم خون روی شلوارش می دیدی و بعد بالاتر که میرفتی روی ساعد دست چپش هفده هجده زخم افقی 5-6 سانتی که خون تازه روشنشان نشان میداد حاصل خودزنی چند دقیقه قبل هستند و خود روی پس زمینه ای از زخمهای قدیمی را گرفته اند،خطوطی نامرتب با طیفی از رنگهای صورتی تیره و روشن یادگار دقایق ناآرامی دور و نزدیک.
کلونازپام را به هر قیمتی حاضر بود بخرد ،دیازپام و لورازپام را قبول داشت و نهایتا با نصف بسته اگزازپام داروخانه را ترک کرد .بعد از رفتنش سرها به تاسف به چپ و راست تکان داده شد ،سر یک نفر با چاشنی«نچ نچ »و سر بقیه با سکوت.
فاجعه ها جزیی از زندگی روزمره ما شده اند.فاجعه ها با خس خس نفس های کشدار میکشند و بازدم بویناکشان که به مشام ما میرسد سرمان را تکان میدهیم و نچ نچی میکنیم و ....همین.
فاجعه ها بین ما راه میروند، با ما دست میدهند، کنار ما مینشینند و ما وانمود میکنیم که آنها را ندیده ایم و اگر به هر دلیل نتوانستیم نادیده بگیریمشان چند ثانیه تنفر ، چتد ثانیه ترحم ،چند ثانیه تقبیح و در پایان فراموشی همه آن چیزی است که برایشان در چنته داریم. مجموعا 20 تا 30 ثانیه بیشتر طول نمیکشد تا جدی ترین تهدیدهای امروز و فردای جامعه بیماری را که در آن زندگی میکنیم فراموش کنیم ، سرمان را به کار خودمان گرم کنیم و تصور کنیم که با خانواده و اطرافیانمان در جزیره ایی امن و سالم زندگی میکنیم . و فراموش کنیم که فاجعه های نادیده انگاشته شده بسیار «مسری »اند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سارا
|
تا چند سال پیش(منظورم حداقل 15 سال پیشه!) خودکارهای بیک آبی رنگ در پوش و ته پوش! آبی روشن داشتند.اما یهو رنگ این در پوش و ته پوش تیره شد( مثل رنگ آبی کاربنی) که معرف حضور همه هست.من اولین بار که این رنگ جدید رو دیدم اصلا خوشم نیومد مثل این بود که مادر بزرگم رو که تا حالا همیشه با دامن بلند و بلوز آستین بلند دیدم یهو با تاپ و شورت ببینم! تا مدتی هم از این خودکارها بدم میومد و حتی سعی میکردم ازشون استفاده نکنم....اما خوب از بس توی مدرسه از این خودکارها دست همه بود منم کم کم شروع به استفاده از اونها کردم.
چند سال بعد (منظورم حداقل 10 سال بعده!) یادم نیست کجا چطوری و چرا اما یکی از اون خودکار بیکهای قدیمی آبی روشن رو دیدم....باورم نمیشد که دارم فکر میکنم وای چقدر بدرنگ و زشته!!
نتیجه گیری:
آدم بدون اینکه متوجه باشه به همه چیز(تاکید میکنم...همه چیز) عادت میکنه
بعد از نتیجه گیری:
این موضوع منو خیلی نگران میکنه(تاکید میکنم....خیلی)
بعد بعد از نتیجه گیری:
شما رو هم نگران میکنه؟
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط سارا
|
این روزا دارم کتاب شکر تلخ نوشته جعفر شهری رو میخونم.سال 1337 کتاب نوشته شده اما نکته باحالش اینه که ما ایرانیها همون نکبتهایی که 50 سال پیش بودیم......هنوزم هستیم!!دیگه چیزی ندارم بگم!
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سارا
|
شاید همه ما روزانه به انحا مختلف متوجه کمبود تفکر منطقی در مردم بشیم.حتی در سر راست ترین و پیش پا افتاده ترین مسایل هم عده نه چندان کمی از مردم نمیتونن منطقی فکر کنن یا نتیجه گیری کنن.یه جورایی یاد نگرفتن نه توی خونه ایی که بزرگ شدن نه توی مدرسه نه دانشگاه!!نه تلویزیون ملی یادشون داده نه مسولان .....مثلا قرار بوده انتخابات مجلس انجام بشه.یه عده تشخیص دادن که میتونن نماینده خواسته های مردم باشن رفتن نام نویسی کردن اما توی یه شورایی تشخیص داده که اونها نمیتونن نماینده مردم باشن !(تا اینجاش ۱۲ نفر برای ۷۰ میلیون تصمیم گرفتن) .بعدش یه عده از هر روش ممکن و نا ممکن برای متوقف کردن یه عده دیگه که نگرانن جاشون رو اشغال کنن استفاده کردن.حالا هم که به حل و قوه الهی انتخاب ها انجام شده و مردم مثل همیشه چون بهشون احترام گذاشته نشده و نامزدهای مورد علاقه شون تایید صلاحیت نشدن و چون حالشون از تبلیغات تلویزیون و حرفهای صد تا یه غاز به هم خورده قهر کردن و از تنها امکانشون برای حداقل اظهار نظر در مورد مسایل سیاسی چشم پوشی کردن...خوب بدون حساب و کتاب هم مسلمه که همون عده صاحب قدرت که ظاهرا محق تر هم هستن و خیلی هم بیشتر از ما میفهمن اکثریت کرسی های مجلس رو اشغال میکنن..اما کار به همین جا ختم نمیشه بعد از همه این کشمکش ها تازه با افتخار از پیروزی و کسب اکثریت هم دم میزنن!!!
چرا من انتظار دارم مردم منطقی باشن؟از کی باید یاد بگیرن؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سارا
|