تبليغاتX
نانوپارتيكل

نانوپارتيكل

ما سه شنبه ها تمیز کار داریم.خانم حدودا 40 ساله ایی که از ساعت 12 ظهر تا هر وقت کار باشد خانه را تمیز میکند . جالب بود شنیدن نظرات این خانم درباره انتخابات ، انگار همین الان از پای اینترنت بلند شده باشد  یا از ستاد موسوی زده باشد بیرون!! می گفت اح نژ فریبکار است اگر میخواست پولی یه مردم بدهد چرا در 4 سال گذشته نداد؟..از هزینه سفرهای استانی می گفت  و اینکه فقط یک مشت آدم ساده لوح با اینجور حرفها گول میخورند . از سابقه موسوی تعریف میکرد و اینکه اگر حتی گذشته روشنش را در نظر نیاوریم  از هر نظر بهتر از اح نژ است  و تیر اخر اینکه با آمدن موسوی هم ایران زیر و رو نمی شود و نباید توقع زیادی داشت . کاش میشد بعضی ها که خودشان را با کلاس تر ، فهمیده تر و بی نیاز تر از  ان می دانند که وارد بازی انتخابات شوند حرفهای این زن کارگر کم سواد را می شنیدند و قضاوت می کردند که چه کسی  کوته فکر است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سارا  | 



1-خیلی خیلی بعید میدانم که  این فکرها اولین بار از ذهن آشفته خودم گذشته باشد و تقریبا مطمينم ذهنم این فکرها را از جای دیگری کش رفته است .من فکر میکنم(یا بهتر است بگویم یک نفر قبل از من فکر کرده است) که ضرب المثل ها نمایش  صریح و بدون شاخ و برگ طرز قکر ، منش ،علایق ،روابط ،نگرانی ها و خواسته های جامعه آفریننده انها در طول زمان هستند.(اینجا خیلی با حال میشد اگر به جای < در طول زمان هستند>  میگفتم <از دیر باز تا کنون می باشند>!)

2-من همیشه در انتخابات شرکت کرده ام ،میکنم و خواهم کرد و برای این کارم دلایل  متعددی دارم :

الف-اینکه چه من رای بدهم چه ندهم رییس جمهوری به مسند قدرت مینشیند و نه تنها چهار سال نماینده من در جامعه بین المللی خواهد بود(چون جامعه بین ا لملل اصولا نمیدانند که من رای داده ام یا نه و به این یارو رای داده ام یا نه) بلکه شاید با تصمیم گیری هایش در سالهای بعد از زمامداری خودش هم تاثیراتی بگذارد( یه چیزی داشتیم توی کتابهای دینی دبیرستان میگفت کارها(ببخشید اعمال!) آدم (ببخشید انسان!) آثار ما تقدم و ماتأخر دارند...خوب این همون آثار ما تأخر کارهای  رییس جمهوره).

ب-آنکه من معتقدم هیچ تغییر ی ناگهان اتفاق نمی افتد.مگر کاستی های امروز جامعه ما ریشه در سالیان و بلکه قرنها و هزاره های پیش ندارد؟مگر قحطی های پی در پی ما را خسیس و دست  گرفته نکرده است؟مگر  خشکی و بی آبی اقلیم ایران ما را کوچ نشین نکرده بود تا نه صنعتی بسازیم نه کشاورزی بیاموزیم نه مناسبات مدنی را یاد بگیریم و نه بدانیم که غیر از خان بودن و رعیت بودن عناوین دیگری هم برای انسان بودن می تواند وجود داشته باشد؟ مگر چپاول همه اقوام کوچ نشین دیگری که در آسیای میانه و حتی دورتر از آن میزیسته اند از ما مردمی  بدبین ، نگران ،ریاکار و خودمحور نساخته است؟(خواننده تیز بین اینجا میفهمد که من چند سال پیش کتاب ما چگونه ما شدیم صادق زیبا کلام را خوانده ام!).مگر حمله اعراب مسلمان صفات ناپسند آنها را هم به سیاهه سیاهی های ما نیفزود؟پس چرا انتظار داریم همه چیزهایی هزار ساله ایی را که دوست نداریم بسپریم به دست خاتمی تا ظرف چهار یا هشت سال برایمان سر به نیستشان کند؟چرا وقتی نمیتواند انتظارات نامعقول ما را براورده کند از او دلگیر میشویم و با او قهر میکنیم؟چرا باور نمیکنیم  که آنچه خودمان را (به اشتباه )شایسته اش میدانیم در طول عمر کوتاه ما هرگز محقق نخواهد شد؟

پ-اینکه اقلیتی از مردم ایران هستند که منتقد نوع مدیریت کشور نیستند و اگر من که  یکی از اکثریت منتقد مدیریت کلان کشور هستم رای ندهم و از تنها موقعیتی که هر چهار سال یکبار برای دخالت در امور نصیبم میشود استفاده نکنم همان اقلیت کسی را که من بیشتر نمیپسندم رییس جمهور خواهند کرد تا  با سوء مدیریت یا سوء نیتش عرصه زندگی را باز هم  برای من تنگتر کند .

ت-اینکه  تبلیغات تهوع آور برای شرکت در انتخابات که در واقع برای  اطمینان از شرکت نکردن عوام الناس طراحی میشوند را دور بزنم و رایی را که آنها دوست ندارند به صندوق بریزم.

ث-چون بلند شدم رفتم desperate housewives ببینم و الان وسط تبلیغهایش دارم مینویسم رشته افکارم پاره شده و احساس میکنم همان الف و ب و پ و ت کافی هستند.

3-من  به دلایل زیر در انتخابات پیش رو به میر حسین رای می دهم :

الف و ب و پ و ت و ث و ........... -نمی خواهم احمدی نژاد دوباره رییس جمهور شود.

ه-رضایی را اصلا قاتی ریاست جمهوری به حساب نمی آورم اگرچه به احمدی نژاد ترجیح میدهم.

ی-بین کروبی و میر حسین ،میر حسین شانس بیشتری برای انتخاب شدن دارد .

4-من سعی میکنم دیگران را هم برای شرکت در انتخابات و رای دادن به میر حسین تشویق کنم و در همین راستا:

الف-در محل کارم در حال چسباندن پوسترهای میر حسین بودم که همسایه هایم که مردهای پر ادعای گردن کلفتی هستند بیرون پریدند و دلسوزانه من را از این کار خطرناک بر حذر داشتند!

ب-به دو نفر جوان دانشجوی دانشگاه آزاد پیشنهاد دادم که در ستاد میر حسین فعالیت کنند و از جوابهای بی ربطشان برداشت کردم که می ترسند.

پ-به یکی از پرسنلم که کاملا بیکار است و هرجا رفته عذرش را خواسته اند و من از سر دلسوزی سه شیفت در هفته به او کار داده ام گفتم پوستر به ماشینش بچسباند و او  با وحشت دستهایش را در هوا تکان داد نچ نچ کرد و گفت نه!نه!من نمیتونم!(طرفه اینکه همین آدم بیش از هر کس دیگری که تا به حال دیده ام از فرق سر تا نوک پای مملکت را به باد انتقاد می کشد  و خواستار اصلاح و بلکه کن فیکون   شدن همه چیز است!)

5- و اما ضرب المثل....در مورد همچین آدمهایی که همه چیز را به شکلی غیر واقع بینانه میخواهند ،خودشان را شایسته بهترینها می دانند و  در جواب اصرار من برای رای دادن مرتب تکرار میکنند بگذار همه چیز از این که هست بدتر شود تا اوضاع تکانی بخورد و مردم بلند شوند چه میتوان گفت جز اینکه:یارو یه مثقال گه تو شکمش نیست میخواد برینه به شمس العماره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

خانم نصیری با برنامه منظمی به بانک نمی آید.گاهی بعد از دو هفته پیدایش می شود و گاهی سه ماه می گذرد و خبری از آمدنش نیست.بجز  رییس شعبه آقای حاتم  هر کس به روش خودش به آمدن خانم نصیری واکنش نشان میدهد .اعرفی  از بیخ گوش من رد می شود و پچ پچ میکند:"عجب .ک.س.یه!!" ، خانم گلستانی کارش را رها می کند ، اخمو تر از همیشه سراپایش را ورانداز میکند و اگر خانم نصیری خیلی نزدیک شده باشد از جایش بلند می شود تا کفشهایش را هم ببیند. خلیل پور و نوایی هم آرام با هم چیزی می گویند و سرشان را پایین می اندازند.خانم نصیری معمولا بین تحویلدارها من را انتخاب می کندو خودش همیشه بعد از بوی عطرش به من میرسد.با چشمهای سیاه درشت اش که انگار همیشه میخندند  به من زل میزند تا همه مشتریها را بی دقت رد کنم و آخر ماه کسر صندوق بیاورم .نوبتش که رسید سلام گرمی  می کند و دفترچه اش را از زیر شیشه به طرف من هل می دهد تا انگشتان سفید ، انگشترهای بزرگ عجیب و ناخنهای بلند لاک زده اش از همه نشانه های زیبایی اش به من نزدیکتر باشند.همیشه موجودی حسابش را با تلفنبانک چک کرده و پشت و روی برگ دفترچه اش را هم امضا کرده است تا فقط به من بگوید:"هشتصد تومن لطفن" ، نو ترین چک پولهای  توی کشو رااز من بگیرد و بعد فقط :"مرسی ،خداحافظ" و برود.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

من میگم امروز اما از لحاظ علم نجوم و تقویم و این بند وبساطها منظورم دیروزه!حول و حوش ساعت 8 شب آقامون!! که داشت از خونه بیرون می رفت زنگ رو زد و گفت توی خونه برای یه گربه حامله گرسنه چی داریم؟اومده دم در و داره میو میو میکنه.قدرتی خدا ما هیچوقت هیچ غذایی توی خونمون هم نمیرسه دو تا کیک  با مغز شکلات داشتیم که تقدیم کردیم و مقبول نیفتاد!دویدم پایین و برای گربه خانوم شیر بردم و اونم ملچ مولوچ تا آخرشو خورد.دیدم انگار بینوا خیلی گرسنه است رفتم نصف بسته گوشت چرخ شده براش توی ماکروفر گرم کردم که اونو هم تا آخر خورد.بعد هم اومد پیش من نشست و خودشو مالید به دیوار و پر وپای من و برام خر خر کرد وجالب اینه که وقتی باش حرف میزم گوش میکرد و بعدمیو میو میکرد .وقتی با موبایل که فلاش هم میزد ازش عکس گرفتم هم آروم نشست و ژست گرفت و وقتی داشتم تلفنی شرخ ماوقع رو برای خواهرم میدادم بهش میگفتم حالا بگو میو و گوشی رو میبردم نزدیکش اونم با کرشمه میگفت میییوو!دو تا از دوستها مون توی راه بودن و داشتند میومدندخونه ما و من باید آمده میشدم  اما  هرچی میخواستم برم گربه خانوم میو میو میکرد و میپیچید به پاهام.یکی از دوستهامون  که اومد دامپزشک بود گربه رو که دید گفت این فردا یا حتی امشب زایمان میکنه! گربه خانوم با اومدن اونها ترسیده بود و رفته بود کنار در من هم در رو براش باز کردم که اگر میخواد بره گربه رفت بیرون اما دوباره برگشت و مشغول شیر خوردن شد.من هم فکر کردم نمیتونه از دیوار بالا بره در رو بستم و با مهمونها رفتم بالا بعد از چند دقیقه که برگشتم بهش سر بزنم دیدم رفته!!کاش برگرده....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

مثل سه تا گربه که توی جوی آب افتاده باشند و به زحمت خودشان را بیرون کشیده باشند زار و نزار کنار خیابان ایستاده بودند.هوس پیاده روی زیر باران به خیابان کشانده بودشان. ساعت اول را با بگو بخند راه رفته بودند و از ساعت دوم که حرفها ته کشیده بود و امیر به فراز پریده بود که چرا دیروز بعد از کلاس با احسان نمازی بیرون رفته و فراز به امیر طعنه زده بود که چون احسان غیر از حد و مشتق و انتگرال راجع به بقیه چیزهای دنیا هم حرف میزند  و سکوت و آشفتگی هومن بعد از گرفتن یک sms ،دیگر هر سه برای جدا شدن از هم لحظه شماری میکردند .بیست دقیقه ای کنار خیابان ایستادند اما خبری از تاکسی یا مسافر کش دیگری نبود .هومن کم کم از دیگران فاصله گرفت و مشغول پچ پچ کردن با موبایلش شد و امیر که از پرخاشگری چند دقیقه قبلش پشیمان شده بود سعی کرد با پرسیدن سوالهای بی ربطی که جوابشان را می دانست از فراز دلجویی کند .غروب که همه طول خیابان را طی کرده بود و دیگر میشد شب صدایش کرد بی قراری بچه ها رابرای برگشتن به خانه بیشتر می کرد.پیکان سفیدرنگی از کوچه داخل خیابان پیچید کمی به چپ و راست منحرف شد و با ترمز بی موقعی توی جوی آب افتاد.پیر مردی از ماشین پیاده شد و نچ نچ کنان مشغول وارسی  ماشین شد.بچه ها نزدیکتر رفتند .پیرمرد بعد از تف و لعنت مفصلی که   نثار بهار و باران کرد رو به بچه ها گفت:"جوونا بیاین کمک کنین ماشینو در بیارین اجرتون با امام حسین". فراز گفت:"اجرمون با خودت حاجی ،ما رو تا فلکه ساعت برسون" .پیرمرد نالید که:"حالا تو بیا اینو درآر ببینم میتونی یا نه؟" پیکان از جلو توی جوی آب افتاده بود بچه ها تا زانو در آب جو  رفتند و ماشین را رو به بالا هل دادند .پیرمرد پشت ماشین نشسته بود و دنده عقب کرفته بود و گاز میداد.با دو  تلاش اول ماشین از جایش تکان نخورد.پیرمرد سرش را از پنجره بیرون آورد و داد زد:"جوندارتر ....جوندارتر.....یالا..."بچه ها همه نیرویشان را جمع کردند و با فشار سوم ماشین را بیرون آوردند.داشتند از جوی آب بیرون میآمدند وبه شلوارهای خیسشان نگاه میکرند که صدای گاز پیکان را شنیدند . ماشین را که دور و دورتر میشد نگاه کردند  و بعد بدون هیچ حرفی هر سه کنار جوی اب نشستند.هومن اولین کسی بود که سکوت را شکست:"بچه ها...مامان و بابابم دارن طلاق میگیرن....."

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

امشب جایی مهمان بودیم.آشنایی که از علاقه من به مطبوعات اطلاع داشت مطبوعه ایی آورده بود که نشانم بدهد.زندگی ایده آل.188 صفحه، تمام رنگی ،تمام گلاسه ،تمام زرد!دو هفته نامه انگار.که به خواننده یاد می داد کت وشلوار را با کفش ورزشی نپوشد ،لوستر از کجا بخرد ، پرستو گلستانی چه می پزد و چطور می پزد ، فلان بازیگر کپک زده سریالهای آبکی چه پیشنهادی برای لباس عیدشان دارد ،فلان آخوند چه راهکارهایی را برای نزدیک تر شدن به خدا ارایه می کند ،فلان پزشک با ذکر آدرس و شماره تلفنش چه توصیه های علمی برای خوشگل تر شدن دارد و....از همین دست.مجله از صفحه ایی که عطر معرفی میکرد باز شد و به دست من داده شد.از سر تا ته نگاهی کردم و بعد دنبال شناسنامه گشتم.کاشف به عمل آمد که جناب سید محمد رضا حسینیان مدیر مسئول هستند.از این جناب که انتظاری بیش از این نمی فت اما از محمد قوچانی چه؟که هفته نامه ایران دخت را منتشر می کند و او هم عطر معرفی میکند،آدرس رستورانهای گران قیمت را می دهد و توجیه میکند که جامعه مطلوب ما جامعه ای است که خوب بخورد و  خوب بپوشد و ...خلاصه که خودش هم می داند که (اور را چه به ایران دخت؟)

اگرچه دوست ندارم متهم به داشتن طرز فکر سوسیالیستی بشوم و اگرچه میدانم که انتشار بعضی از چنین مجلاتی نه از سر اختیار و انتخاب که از درد ناچاری و تنگنای خفقان است اما نمیتوانم آدرس فروشگاه های بنتون و تامی هیلفیگر را بخوانم و  فراموش کنم  که این نقشه ها نشانی فاصله طبقاتی را می دهند ،انگشت به سمت مصرف گرایی صرف گرفته اند و جامعه سطحی گرای ظاهر بینی را که در آن زندگی میکنیم با سرعت بیشتری به سمت شهر بازی پینوکیو چوپانی میکنند.

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

راستش فکر نمیکردم خاتمی نامزد ریاست جمهوری بشود.راستش فکر میکردم به رسم زمانه عاقل باشد و مثل اکثریت قریب به اتفاق مامردم، کنج عافیت نشین .راستش فکر نمیکردم خودش را در معرض سیل ویرانگری از انواع تهمت ها و آزارها قرار بدهد.فکر نمیکردم با سلاحی به شکنندگی حمایت احتمالی مردمی  فراموشکار و ظاهربین به جنگ  دشمنی برود که هم داور را خریده و هم تماشاچیان حریف را از میدان بیرون رانده است.راستش فکر نمیکردم.... اما خاتمی امده است....به پشت گرمی من که اگرچه ترسو هستم و همه چیز را بدون صرف هزینه میخواهم اما با هرچه در توان دارم و هرچه از دست لرزانم بر می آید  از او حمایت خواهم کرد.از او حمایت خواهم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

من عقب نشسته بودم پشت سر راننده.آقای چاق با پیراهن مشکی و موی پشت بلند و چند تیک سر و گردن جلو نشسته بود پشت فرمان.آقای busy با brief case  و hands free جلو نشسته بود، پشت  چکهای برگشت خورده و دادرسی های کشدار.طوطو های عاشق عقب نشسته بودند ، احتمالا پشت درهای بسته.شلوغی ها را که رد کردیم و وارد جاده که شدیم آقای راننده پایش راروی پدال گاز فشار داد و انگشت شستش را روی دکمه سمت راست بالای ضبط. ابی خواند.من زیر لب با ابی خواندم ، طوطو ها صدایشان را بالاتر بردند ،آقای busy هرچه با calculator موبایلش ور رفت تراز مثبت نشد که نشد و آقای راننده هزار بار گردنش را به جپ و راست و عقب و جلو پرتاب کرد.هرچه جلوتر  رفتیم ابر ها ضخیم تر شدند ، خودشان را به هم مالیدند و گاهی قطره بارانی به سطح دستمال کشیده شیشه جلو انداختند تا کفر راننده را در بیاورند.راننده   بازهم انگشتش را روی دکمه سمت راست بالای ضبط فشار داد.ابی باز هم خواند.من با ابی بلند تر خواندم.اقای busy بی خیال صفرها شد و طوطو ها سکوت را به داد زدن ترجیح دادند. ابرها تیره تر شدند ،نم نم باران گرفت ، راننده پای راستش را از روی پدال گاز برداشت و انگشت سبابه دست چپش را روی دکمه کنار در گذاشت ،شیشه پایین آمد و باد خنک  همه را به خلسه فروبرد به جز ابی که همچنان می خواند:"سر دو راهی میشینم" .من پشت سر ابی با صدایی آرام خواندم:"خودمو تنها می بینم" آقای busy با صدایی لرزان خواند:"دونه دونه اشکای حسرت که از دیده میره میشمرم" .طوطو ها با هم خواندند:"نمی تونم که دل بردارم از چشم سیاهت" و راننده ادامه داد:"ندارم طاقت موندن چنان خاری به راهت"...چند ثانیه بعد همه با هم می خواندیم:"سر دو راهی میشینم".....

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

-چه خبر؟

-امروز پریسا و آرش اومدن اینجا.

-خوب؟

-خوب هیچی.

-پریسا حرف خاصی نزد؟

-نه.فقط آرش غریبی میکرد خودشو پشت پریسا قایم میکرد بعد دید پریسا با من گرم گرفته زیر لبی پرسید "مامان این کیه؟" پریسا گفت "زن دوست بابا علی" منم گفتم "نه آرش جون من خودم دوست بابا علی ام".

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

من و مریم و شادی با هم دوست بودیم. از کلاس سوم راهنمایی که به خاطر امتحان نهایی لام و میم و نون رفتند توی کلاس جیم من و مریم و شادی  با هم دوست شدیم.تا دیروز که بخواهی حساب کنی با  بالا و پایین ها وقهر وآشتی هایش هجده سال و چند ماه باهم دوست بوده ایم.جریان دیروز هم کاملا اتفاقی بود.بدون برنامه قبلی.از سفره خانه که بیرون آمدیم لخ لخ کنان به سمت پارکینگ رفتیم . حرفهای معمولی میزدیم مثلا در مورد چرب بودن دلمه سفره خانه ،طلاق فرناز و حراج بنجلهای سی پل.بعد همدیگر را بوسیدیم و سوار ماشینها شدیم.همزمان از جای پارکها بیرون  آمدیم .سر ماشین من شادی و ته ماشین مریم نزدیک هم بود.توی تعارف افتاده بودیم.شادی منتظر بود من اول بروم ،من منتظر بودم شادی اول برود و مریم منتظر بودمن و شادی برویم تا بتواند سر و ته کند.من  چند ثانیه به شادی نگاه کردم و بدون برنامه قبلی گاز دادم و کوبیدم به جلو ماشینش.شادی معطل نکرد بک گرفت دو متر عقب رفت و کوبید به گلگیر من.هر دو به مریم نگاه کردیم.مریم یکی دو متری جلوتر رفت ،خیز برداشت و با ته ماشینش کوبید به ماشینهای من و شادی.دوباره من ،دوباره شادی ،دوباره مریم.....ربع ساعت بعد که  پیاده شدیم ماشینها مچاله شده بودند و ماخسته.رفتیم بستنی زعفرانی  خوردیم...با ثعلب.


پ ن :لازمه بگم که این ماجرا خیالی بوده؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط سارا  |